بهار بهار ، تا این لحظه: 14 سال و 4 روز سن داره

بهار مامانی

اولین روز بارونی کنگان

1392/9/16 1:29
نویسنده : زهره
209 بازدید
اشتراک گذاری

عزیز دلم 

امروز هوا بارونی بود و یه ریز بارون میومد برا همین نشد ببرمت بیرون. بابا هم ظهر مهمون داشتو نیومد و شب هم دیر اومد. تو خیلی بی حوصله شده بودی البته منم حال نداشتم.انگار حبس شده بودیم و من برا این مسئله بهت حق میدادم که بی حوصله باشی.افسوس

روز بارونی

 


عزیز دلم 

امروز هوا بارونی بود و یه ریز بارون میومد برا همین نشد ببرمت بیرون. بابا هم ظهر مهمون داشتو نیومد و شب هم دیر اومد. تو خیلی بی حوصله شده بودی البته منم حال نداشتم.انگار حبس شده بودیم و من برا این مسئله بهت حق میدادم که بی حوصله باشی.افسوس

روز بارونی

 

یه کار خطرناکی که تو هتل می کردی این بود که سیم رسیور و تلوزیونو یهو از برق میکشیدی...هزار بار اینکارو کردی و وقتی میگفتم نکن ... جیز... فرار میکردیتعجب

هتل


کلی بهت سواری دادمو الکم و دولکم بازی کردم. تلاش کردم سرحال بشی و بهت خوش بگذره.

اما خوب چقدر من بازی بلدم که تورو سرگرم کنم عزیز دلم!؟

یه مدتی رو هم به کتاب ورق زدن گذروندی.بغل

عزیزکم

هتل ارامیس کنگان


البته بردمت توی لابی و کمی راه رفتی اما دلت بازی میخواست.

منم گذاشتمت روی میز بیلیارد که خداروشکر دوست داشتی و خوشحال شدی. هی توپاشو از سبد بیرون میاوردی و میذاشتی توش دوباره.ماچبغل

عشق مامان در روز بارونی

 

هتل آرامیس


شب که بابا اومد ساعت نه گدشته بود. بارون بند اومده بود. رفتیم سی تی مارکت که خوراکی های خارجی داره کلی خرید کردیم ، بعدشم رفتیم کنار دریا. تو همش قدم میزدی و ذوق میکردی و بلند بلند حرف میزدی.بابات هم دنبالت مراقبت بود. یه دختر کوچولو هم که دوستت داشت همش دنبالت میومد ، اسمشم پرسیدما اما نفهمیدم چی گفتناراحت

وقتی دیروقت اومدیم خونه، تو کلی دویدی و بالاخره ساعت 12 گذشته بود که خوابیدیخواب 

امیدوارم فردا هوا خوب باشه و ببرمت بیرون امروزو هم تلافی کنیمچشمک

دوشنبه 27 ابان

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)