اولین روز بارونی کنگان
عزیز دلم
امروز هوا بارونی بود و یه ریز بارون میومد برا همین نشد ببرمت بیرون. بابا هم ظهر مهمون داشتو نیومد و شب هم دیر اومد. تو خیلی بی حوصله شده بودی البته منم حال نداشتم.انگار حبس شده بودیم و من برا این مسئله بهت حق میدادم که بی حوصله باشی.

عزیز دلم
امروز هوا بارونی بود و یه ریز بارون میومد برا همین نشد ببرمت بیرون. بابا هم ظهر مهمون داشتو نیومد و شب هم دیر اومد. تو خیلی بی حوصله شده بودی البته منم حال نداشتم.انگار حبس شده بودیم و من برا این مسئله بهت حق میدادم که بی حوصله باشی.

یه کار خطرناکی که تو هتل می کردی این بود که سیم رسیور و تلوزیونو یهو از برق میکشیدی...هزار بار اینکارو کردی و وقتی میگفتم نکن ... جیز... فرار میکردی

کلی بهت سواری دادمو الکم و دولکم بازی کردم. تلاش کردم سرحال بشی و بهت خوش بگذره.
اما خوب چقدر من بازی بلدم که تورو سرگرم کنم عزیز دلم!؟
یه مدتی رو هم به کتاب ورق زدن گذروندی.


البته بردمت توی لابی و کمی راه رفتی اما دلت بازی میخواست.
منم گذاشتمت روی میز بیلیارد که خداروشکر دوست داشتی و خوشحال شدی. هی توپاشو از سبد بیرون میاوردی و میذاشتی توش دوباره.



شب که بابا اومد ساعت نه گدشته بود. بارون بند اومده بود. رفتیم سی تی مارکت که خوراکی های خارجی داره کلی خرید کردیم ، بعدشم رفتیم کنار دریا. تو همش قدم میزدی و ذوق میکردی و بلند بلند حرف میزدی.بابات هم دنبالت مراقبت بود. یه دختر کوچولو هم که دوستت داشت همش دنبالت میومد ، اسمشم پرسیدما اما نفهمیدم چی گفت
وقتی دیروقت اومدیم خونه، تو کلی دویدی و بالاخره ساعت 12 گذشته بود که خوابیدی
امیدوارم فردا هوا خوب باشه و ببرمت بیرون امروزو هم تلافی کنیم
دوشنبه 27 ابان


اولین روز بارونی کنگان
