بهار بهار ، تا این لحظه: 14 سال و 2 روز سن داره

بهار مامانی

روز آخر سفرنامه کنگان

1392/9/16 3:07
نویسنده : زهره
285 بازدید
اشتراک گذاری

دختر گلم، نازنینم

امروز بعد از دو روز بارش بی وقفه ی بارون بالاخره تا ظهر هوا آفتابی بود تا حاضر شدیمو پامونو گذاشتیم تو خیابون بارون شدیدی دوباره بارید.ناراحت

بابا اومد دنبالمون کنار دریا و جندتا عکس باهات گرفت

بابا و بهاری

 

دختر گلم، نازنینم

امروز بعد از دو روز بارش بی وقفه ی بارون بالاخره تا ظهر هوا آفتابی بود تا حاضر شدیمو پامونو گذاشتیم تو خیابون بارون شدیدی دوباره بارید.ناراحت

بابا اومد دنبالمون کنار دریا و جندتا عکس باهات گرفت

بابا و بهاری

عمر بابا

 

 

 

 

 

بعدشم رفیتم رستوران نهار خوردیم تا عصر هوا دوباره آفتابی شد .بابا مارو گذاشت ساحل و بعد از گرفتن چندتا عکس خودش رفت سرکار.لبخند

البته اصلا دوست نداشتی عکس بگیری و دوست داشتی بری شیطونی کنی .همش حواست به وسایل بازی بود.

مثل ماهی خودتو تو بغل بابا لیز میدادی که بری پایین

بهاری در بغل باباش

شیطون بلا

 اینجا هم که من خواستم باهات عکس بگیرم دیگه گریه کردی ...و من و بابا رو ناراحت کردی.البته بابا از من ناراحت شد که اصرار داشتم برا یادگاری عکس بگیریمگریه

برو برو عکس نخواستم

 

وااااای شما هم که شیطنتو شروع کردی.همه جا خیس و پر آب... میدویدی تو آبا و شالاپ شلوپ میکردی ، چندبارم افتادی تو آبا و مثله موش خیس آب شده

واااای از وقتی که دستای خیسو شنیتو توی دهنت میکردی یا سر نوشابه رو از رو زمین برمیداشتی و میخوردیسبز

اینقد رفتی توی سرسر های خیس و پر آب که تمام لباسات خیس شد و مجبور شدم یه گوشه ای لباساتو کامل عوض کنمگریه

از پله ها میرفتی بالا و با سر، سر میخوردی...!!تعجب

کنگان

همه چیز جالبه برام

عشق مامان و بابابازی بازی

 

 

تو کالسکه هم غر میزدی و می خواستی راه بری

سر درد گرفتم بس گفتم بهاری نکن، بهاری نخور....!!دل شکسته

اومدیم خونه با هم خوابیدیم. شب هم بردمت تو لابی با ماهی ها حال کردی. هی از پله ها بالا پایین رفتی و هی سوار آسانسور شدیماچ

وقت حرکت اول و ایستادن آسانسور که یه تکونی میخوره سریع میای پاهامو محکم بغل میکنیماچ

تو این چند روز که تو لابی یا پارک مردم بهت سلام میکنن همش میای محکو بهم میچسبی و تا من راه نرم حرکت نمیکنی. قربون خجالت کشیدنت برم منخجالت

شب با بابایی رفتیم سیتی مارکت و تو همه چیزو به هم ریختی.هی میدویدی سمت چایی ها بعد سراغ شکلاتا و بعد هم شیشه ی سس و ادویه و.....خلاصه کلی جیغ زدی و دویدی و شلوغ کاری کردی....هزارررررررر ماشااللهتعجب

بعد هم رفتیم کنار دریا اونجا هم نیم ساعتی دویدی و حال کردی

وقتی اومدیم خونه شام نخوردی....شاید چون کلی شکلات و اسمارتیزخورده بودی!!!!به زور  و البته با حرفهای منطقی !!!خوابوندمت....نیشخند

 سی  آّبان

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مریم (مامان ترنم)
16 آذر 92 14:09
سلام سلام... صدتا سلام... مبارک! مبارک! وبلاگ خوشمله مبارک! خیلی خوشمل شده زهره جون... دستت درد نکنه. بهارجونی هم که حسابی ماهههههههههه.... خدا حفظش کنه انشالا... انشالا همیشه در کنار هم خوب و خوش و سلامت باشین عزیزم....
زهره
پاسخ
ممنون مريم جون خيلي لطف داري ،كلي بهم انرژي دادي أميدوارم كردي عزيز دلم قربون ترنم خوشگلم برم بوس برا هردوتون