روز آخر سفرنامه کنگان
دختر گلم، نازنینم
امروز بعد از دو روز بارش بی وقفه ی بارون بالاخره تا ظهر هوا آفتابی بود تا حاضر شدیمو پامونو گذاشتیم تو خیابون بارون شدیدی دوباره بارید.
بابا اومد دنبالمون کنار دریا و جندتا عکس باهات گرفت

دختر گلم، نازنینم
امروز بعد از دو روز بارش بی وقفه ی بارون بالاخره تا ظهر هوا آفتابی بود تا حاضر شدیمو پامونو گذاشتیم تو خیابون بارون شدیدی دوباره بارید.
بابا اومد دنبالمون کنار دریا و جندتا عکس باهات گرفت


بعدشم رفیتم رستوران نهار خوردیم تا عصر هوا دوباره آفتابی شد .بابا مارو گذاشت ساحل و بعد از گرفتن چندتا عکس خودش رفت سرکار.
البته اصلا دوست نداشتی عکس بگیری و دوست داشتی بری شیطونی کنی .همش حواست به وسایل بازی بود.
مثل ماهی خودتو تو بغل بابا لیز میدادی که بری پایین


اینجا هم که من خواستم باهات عکس بگیرم دیگه گریه کردی ...و من و بابا رو ناراحت کردی.البته بابا از من ناراحت شد که اصرار داشتم برا یادگاری عکس بگیریم

وااااای شما هم که شیطنتو شروع کردی.همه جا خیس و پر آب... میدویدی تو آبا و شالاپ شلوپ میکردی ، چندبارم افتادی تو آبا و مثله موش خیس آب شده
واااای از وقتی که دستای خیسو شنیتو توی دهنت میکردی یا سر نوشابه رو از رو زمین برمیداشتی و میخوردی
اینقد رفتی توی سرسر های خیس و پر آب که تمام لباسات خیس شد و مجبور شدم یه گوشه ای لباساتو کامل عوض کنم
از پله ها میرفتی بالا و با سر، سر میخوردی...!!




تو کالسکه هم غر میزدی و می خواستی راه بری
سر درد گرفتم بس گفتم بهاری نکن، بهاری نخور....!!
اومدیم خونه با هم خوابیدیم. شب هم بردمت تو لابی با ماهی ها حال کردی. هی از پله ها بالا پایین رفتی و هی سوار آسانسور شدی
وقت حرکت اول و ایستادن آسانسور که یه تکونی میخوره سریع میای پاهامو محکم بغل میکنی
تو این چند روز که تو لابی یا پارک مردم بهت سلام میکنن همش میای محکو بهم میچسبی و تا من راه نرم حرکت نمیکنی. قربون خجالت کشیدنت برم من
شب با بابایی رفتیم سیتی مارکت و تو همه چیزو به هم ریختی.هی میدویدی سمت چایی ها بعد سراغ شکلاتا و بعد هم شیشه ی سس و ادویه و.....خلاصه کلی جیغ زدی و دویدی و شلوغ کاری کردی....هزارررررررر ماشاالله
بعد هم رفتیم کنار دریا اونجا هم نیم ساعتی دویدی و حال کردی
وقتی اومدیم خونه شام نخوردی....شاید چون کلی شکلات و اسمارتیزخورده بودی!!!!به زور و البته با حرفهای منطقی !!!خوابوندمت....
سی آّبان


روز آخر سفرنامه کنگان
