بهار بهار ، تا این لحظه: 14 سال و 2 روز سن داره

بهار مامانی

سفر به کنگان پیش بابایی

1392/9/24 2:56
نویسنده : زهره
178 بازدید
اشتراک گذاری

دختر نازنینم

عشقم عمرم

دیروز صبح اومدیم کنگان پیش باباقلبقلب

واقعا از شور و نشاطت معلومه که خیلی خوشحالی از اینکه پیش بابا اومدی

ظهر که میاد دنبالمون و شب که برمیگرده واقعا براش ذوق میکنی بغلتو براش وا میکنی تا در آغوشت بگیره و مدام با لحن نازت میگی بابااااابغلمژهمژه

خلیج فارس

 

دختر نازنینم

عشقم عمرم

دیروز صبح اومدیم کنگان پیش باباقلبقلب

واقعا از شور و نشاطت معلومه که خیلی خوشحالی از اینکه پیش بابا اومدی

ظهر که میاد دنبالمون و شب که برمیگرده واقعا براش ذوق میکنی بغلتو براش وا میکنی تا در آغوشت بگیره و مدام با لحن نازت میگی بابااااابغلمژهمژه

خلیج فارس

اینجا میخوای مثل همیشه گیره موتو از سرت در بیاری....اما منم مثله همیشه حواستو پرت میکنم و میذارمش دوبارهنیشخند

 

کنگان 

اینم یه شیرین کاریه که یه ماهی میشه انجام میدی...گاهی سطل خالی ماست یا سبد  یا حتی قابلمه هم رو سرت میذاری و میگی" مامان"یعنی منو ببین....عشقمبغل

گلاه گذاشتی سرت

الهی قربون بابا و مامان گفتنت بشم عزیزم

امروز بهت میگفتم بیا جی جی بخور تو هم گفتی جی جی.... و همش تکرار میکردی. انگار ازینکه میتونی یهکلمه دیگه هم ادا کنی خوشحال بودی و ذوق میکردیبغلماچ

امروز بردمت دم ساحل و هی گفتی آبه و میخواستی از تو کالسکه بیای بیرون ، همش غر میزدی

یهو پرچ کالسکه شکست و کالسکه جمع شد اولش خیلی ترسیدی، مامان برات بمیره اما بعد که باهات حرف زدمو گفتم چیزی نشده دریارو ببین آبه داره آروم شدی

بابا گوشیشو جواب نداد بیاد کمکمون ، منم کلی راهو تا هتل به سختی اومدم تو توی بغلم و کالسکه شکسته رو هم هل میدادم

امروز بهت گفتم چشمت کوووو؟ نشون دادی چشمتو عزیزم، الان مو، گوش، دست، پا، بینی و چشمو نشون میدی و وقتی میگم دندونت کو میخوای گاز بگیری اخه من دندونامو میمالم کف دستت میگم دندون تو هم قلقلکت میشه میخندی ولی وقتی میخوای دندونتو نشونم بدی یه گاز دردناک میگیری ازم!لبخند

داشتم تو ماشین برا بابا از غذا خوردنت میگفتم همینکه گفتم غذا ... تو هم گفتی آآآم ...ماچ
الهی فدات بشم که میفهمی ما در مورد چی صحبت میکنیم. امروز تو هتل کلی هم سرگرم مگسه بودی هرجا مینشست میخواستی بگیریش انگشتتو میذاشتی کنارش اونم میپرید وتو هم بدنبالشخنده

 ظهر توی رستوران رو میز نشونده بودمت خیار و گوجه ای که میدادم بخوری  از فاصله ی میز و دیوار مینداختی پایین ، انگار یه چیزی کشف کرده بودی حتی زیتونتو که دوس داشتی انداختی... میخواستی لیوانو نمکدون رو هم بندازی پایین که خدارو شکر از اون فاصله رد نشدنتعجبتعجب

 

بوس برا خلیج فارس

 

بوس برا خلیج فارس

 

چه هوایییی به به...

تفکر در اعماق خلیج فارس...چقد آبه!!

 

چرا اینجوری نگام میکنی؟؟؟!!!باشه مامان بریم

می خوام برم بازی

قربون شمای خواب آلودت بشه مامان

 

فیگورررر!!!

عاشق سرسره ام من...

اولین بالا رفتن ها از پله(ایستاده)

اینم وقتی برگشتیم خونه . مشغول ورق زدن کتاب پازل رنگها

هتل آرامیس

 

 

 

شنبه 25 آبان

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)