پرواز به کنگان
عزیزم شب قبل از پرواز رفیتم خونه باباجون خوابیدیم که مارو صبح زود ببرن فرودگاه که بریم پیش بابایی.

عزیزم شب قبل از پرواز رفتیم خونه باباجون خوابیدیم که مارو صبح زود ببرن فرودگاه که بریم پیش بابایی.صبح ساعت 5:20 با مامان جون و باباجون حاضر شدیم و همینکه بلندت کردم تا بریم تو ماشین دم اسانسور بیدار شدی و با دیدن باباجون گفتی بابا...بابا و خودتو انداختی توی بغلشون
توی هواپیما هم یه ربع بیدار بودی و بعد خوابت برد.منم خوابیدم اما بعد از مدتی که ظاهرا حدود یه ساعتی بود با درد گوش بیدار شدم.تا اون وقت تو هیچ پروازی این مشکل برام پیش نیومده بود حتی سری پیش که اومدیم کنگان...
تو هم کمی تکون خوردی و بعد در اوج خواب آلودگی گریه رو سر دادی و هرکار کردم ساکت نمیشدی.مهماندار گفت گوشش درد گرفته ، بهش آب یا شیر بده تا قورت بده و خوب بشه اما اصلا قبول نمیکردی اب یا شیرو فقط جیغ میزدی

خیلی سخت بود برام .اخه هیچ کاری از دستم برنمیومد و تو غش کرده بودی از گریه. ده دقیقه به همین منوال گذشت تا هواپیما نشست و آروم شدی.
مهماندار گفت به خاطر اینه که از روی دریا رد شدیم.
نمی دونم اخه تا حالا اینجوری نشده بود.
بابا اومده بود دنبالمون . تو کلی براش ذوق کردی.
رفتیم کنگان هتل تو اتاق دوست بابا که اتاقمون آماده شه.
چندتا عکس اونجا ازت گرفتم که مشغول مطالعه هستی !!!البته غیر از مطالعه !!! همه جا گشتی و همه چیزی به هم ریختی....
بعد از رستوران رفتیم اتاق جدید و بعد هم کنار دریا.
شب بابا مارو برد بازار عسلویه که خیلی شلوغ بود و دنبالت دویدن سخت...

خیلی کتاب خوندنو دوس داری. کلی هم تلفات داده البته این علاقه.
مخصوصا کتابای مقوایی(جلد سخت) هی ورق میزنی و میگی اَاَاَ...

عاشق این کتاب پازل هستی که آموزش رنگهاست...







پرواز به کنگان
