بهار بهار ، تا این لحظه: 14 سال و 4 روز سن داره

بهار مامانی

ماه دوم از زندگی بهاری ما

1392/10/7 2:43
نویسنده : زهره
329 بازدید
اشتراک گذاری

عزیز دل مامان در این ماه هم شبا بیدار و روزها در خواب بود.گریه

یک مساله که مارو نگران کرد این بود که بهار مدام زور میزد به حدی که صورتش کبود میشد و اصلا نمیتونست بخوابه. البته بعد فهمیدیم این موضوع در نوزاد طبیعیه چون دکتر نریمان گفت داره روده هاش بزرگ میشه...بغل

عزیز دل مامان در این ماه هم شبا بیدار و روزها در خواب بود.گریه

یک مساله که مارو نگران کرد این بود که بهار مدام زور میزد به حدی که صورتش کبود میشد و اصلا نمیتونست بخوابه . البته بعد فهمیدیم این موضوع در نوزاد طبیعیه چون دکتر نریمان گفت داره روده هاش بزرگ میشه...تعجبگریه

 

نهم آذر ،خونه دایی جون با لباسی که خاله جون هدیه داده....ماچ

سیزدهم آذر ماه

شانزده آذر ...عمو و مادربزرگ بابا مهمون ما بودنقلب

فدای نگاه مهربونت بشه مامان ...عزیزکمماچ

در آغوش بابا...ماچ

لازم به ذکره این لباس خوشمل رو بابا از کیش برا گل دخترم آوردهقلبماچ

قربون خواب رفتنت بشم من مامانبغلماچ

هفده آذر

مامان فدای نشستنت بشه عروسک من...ماچ

قربون ناز خنده هاتبغل

دقت و توجهت منو کشته جیگر طلاااااقلب

زنده میشم با خنده هات امیدمبغل

هجده آذر ، مادر (مامان بزرگ بابا) بردنت حموم و شما مثله گل تر و تمیز و ناززز شدیماچ

بیست و دو آذر

خنده هات منو میکشه ....دلم ضعف میره برات مامانماچ

فرشته کوچولوی منقلب

بیست و سه آذر

بیست و چهار آذر خونه بابا جون که فرداش میخوایم بریم واکسن دو ماهگی کذایی رو بزنیمگریه

 

حالا از روز بیست و پنجم آذر مینویسم که خیلی سخت گذشت و برام زجراوره یادآوریش .

تا اون روز گل من اصلا گریه نکرده بود و اصلا یاد نداشت گریه کنه اما اون روز اون خانم بی انصاف بدون اینکه منو راهنمایی کنه واکسن رو زد و درحالیکه دختر معصوم من در حال جیغ و گریه بود، در اون سرما پنجره بالا سر بچه رو باز کرد....باید بهم میگفت که می بایست از قبل به نی نی استامینوفن داد و تا چند ساعت با حوله سرد و بعد از اون با حوله گرم درد محل واکسن رو کم کنم....آخه اولین واکسن نی نی بود و من روحمم خبر نداشت.

البته خودم هم باید یه کم تحقیق میکردم اما وضع روحی خودم هم در اون روزها بنا به دلایلی خوب نبود .

اینا همه رو دکتر نریمان برا واکسن 4 ماهگی بهم گفت و اون خانم بی وجدان که تو خانه بهداشت چیذر واکسن رو زد اصلا به خودش زحمت نداد حتی بپرسه استامینوفن دادم به بچه یا نه؟!!

خلاصه بابا رفت سرکار و ما با پدر و مادر بابا رفته بودیم واسه واکسن دو ماهگی، بهارم کلی گریه کرد و من هم باهاش گریه کردم. تو مسیر برگشت به خونه براش استامینوفن خریدیم و خونه بهش دادم و نی نیم خوابید اما یه ساعت بعدش با جیغ بیدار شد و به حد هلاکت گریه کرد...هنوز مامانم نیومده بودن....منم هول شده بودم و فقط باهاش گریه میکردم...هرجور میگرفتمش بیشتر جیغ میکشید و بی تابی میکرد...

خیلی روز بدی بود... خیلیگریه

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)