ماه دوم از زندگی بهاری ما
عزیز دل مامان در این ماه هم شبا بیدار و روزها در خواب بود.
یک مساله که مارو نگران کرد این بود که بهار مدام زور میزد به حدی که صورتش کبود میشد و اصلا نمیتونست بخوابه. البته بعد فهمیدیم این موضوع در نوزاد طبیعیه چون دکتر نریمان گفت داره روده هاش بزرگ میشه...

عزیز دل مامان در این ماه هم شبا بیدار و روزها در خواب بود.
یک مساله که مارو نگران کرد این بود که بهار مدام زور میزد به حدی که صورتش کبود میشد و اصلا نمیتونست بخوابه . البته بعد فهمیدیم این موضوع در نوزاد طبیعیه چون دکتر نریمان گفت داره روده هاش بزرگ میشه...

نهم آذر ،خونه دایی جون با لباسی که خاله جون هدیه داده....

سیزدهم آذر ماه

شانزده آذر ...عمو و مادربزرگ بابا مهمون ما بودن


فدای نگاه مهربونت بشه مامان ...عزیزکم

در آغوش بابا...



لازم به ذکره این لباس خوشمل رو بابا از کیش برا گل دخترم آورده


قربون خواب رفتنت بشم من مامان


هفده آذر
مامان فدای نشستنت بشه عروسک من...
قربون ناز خنده هات


دقت و توجهت منو کشته جیگر طلااااا

زنده میشم با خنده هات امیدم

هجده آذر ، مادر (مامان بزرگ بابا) بردنت حموم و شما مثله گل تر و تمیز و ناززز شدی

بیست و دو آذر
خنده هات منو میکشه ....دلم ضعف میره برات مامان

فرشته کوچولوی من


بیست و سه آذر

بیست و چهار آذر خونه بابا جون که فرداش میخوایم بریم واکسن دو ماهگی کذایی رو بزنیم







حالا از روز بیست و پنجم آذر مینویسم که خیلی سخت گذشت و برام زجراوره یادآوریش .
تا اون روز گل من اصلا گریه نکرده بود و اصلا یاد نداشت گریه کنه اما اون روز اون خانم بی انصاف بدون اینکه منو راهنمایی کنه واکسن رو زد و درحالیکه دختر معصوم من در حال جیغ و گریه بود، در اون سرما پنجره بالا سر بچه رو باز کرد....باید بهم میگفت که می بایست از قبل به نی نی استامینوفن داد و تا چند ساعت با حوله سرد و بعد از اون با حوله گرم درد محل واکسن رو کم کنم....آخه اولین واکسن نی نی بود و من روحمم خبر نداشت.
البته خودم هم باید یه کم تحقیق میکردم اما وضع روحی خودم هم در اون روزها بنا به دلایلی خوب نبود .
اینا همه رو دکتر نریمان برا واکسن 4 ماهگی بهم گفت و اون خانم بی وجدان که تو خانه بهداشت چیذر واکسن رو زد اصلا به خودش زحمت نداد حتی بپرسه استامینوفن دادم به بچه یا نه؟!!
خلاصه بابا رفت سرکار و ما با پدر و مادر بابا رفته بودیم واسه واکسن دو ماهگی، بهارم کلی گریه کرد و من هم باهاش گریه کردم. تو مسیر برگشت به خونه براش استامینوفن خریدیم و خونه بهش دادم و نی نیم خوابید اما یه ساعت بعدش با جیغ بیدار شد و به حد هلاکت گریه کرد...هنوز مامانم نیومده بودن....منم هول شده بودم و فقط باهاش گریه میکردم...هرجور میگرفتمش بیشتر جیغ میکشید و بی تابی میکرد...
خیلی روز بدی بود... خیلی


ماه دوم از زندگی بهاری ما
