بهار بهار ، تا این لحظه: 14 سال و 1 روز سن داره

بهار مامانی

شیطونی های جوجوم

عشقم دختر قشنگ نازنینم امروز جلسه ِی پنجمی بود که رفتیم مهد .از 27 مهر داریم میریم باهم. اما قربونت برم که یه لحظه نمیشینی وهمش داری شیطونی میکنی. به جای تو من دارم میرم مهد، کاردستی درست میکنم و کلی چیزای جالب یاد میگیرم!!!!   دختر گلم قربونت بشم اصلا تو مهد نمیشینی فقط داری راه میری و کنجکاوی میکنی ....برعکس همکلاسیهات که با وقار و سنگین میشینن و به مهدیس جون گوش میدن....تو یه دقیقه هم بند نمیشی یه جا.....ماشاالله به جونت نفس       این پسرا رو ببین ....چه آروم و مودب...دخترم دخترای قدیم عشقم   عشقم دختر قشنگ نازنینم امروز جلسه ِی پنجمی بو...
11 آذر 1392

بهار در خانه کودک دنیای نور

امروز با خاله فاطیما رفتیم برای کارای اداری اول رفتیم اداره مالیات و بعد هم کانون که دختر گلم اصلا دوس نداشتی توی بغل یا کالسکه باشی و توی کانون مدام رژه میرفتی .چندباری هم در حالت دویدن جیغ کشیدی و میخواستی از در اتوماتیک بری بیرون .وقتی هم گرفتمت گریه کردی .   امروز با خاله فاطیما رفتیم برای کارای اداری اول رفتیم اداره مالیات و بعد هم کانون که دختر گلم اصلا دوس نداشتی توی بغل یا کالسکه باشی و توی کانون مدام رژه میرفتی .چندباری هم در حالت دویدن جیغ کشیدی و میخواستی از در اتوماتیک بری بیرون .وقتی هم گرفتمت گریه کردی . من و فاطیما تصمیم گرفتیم ببریمت خانه کودک دنیای نور اخه از سر اومدن به کانون در مورد مامان طه که گفته...
11 آذر 1392

به نام خداوند مهربان ، مهربانتر از بابا و مامان

دخترنازنینم ، عزیز دلم ماههاست میخوام علاوه بر نوشتن خاطرات در دفتر ، این وبلاگو برای تو ایجاد و خاطرات کودکی تورو در اون ثبت کنم اما بنابه دلایلی این مهم حاصل نشد . خدارو شکر بالاخره تونستم در بامداد روز پنجشنبه مورخ 16 آبان 92 به این خواسته برسم . امیدوارم بتونم وقایع شیرین کودکی تو رو به همان زیبایی که هست، در وبلاگت منعکس کنم، هرچند واضحه که کلمات قاصرند در انعکاس خاطرات دلنشین و زیبای من و تو ، لکن مینویسم فقط برای یادگاری ...    نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 16 آبان ...
11 آذر 1392