بهار بهار ، تا این لحظه: 14 سال و 2 روز سن داره

بهار مامانی

بهار در خانه کودک دنیای نور

1392/9/11 3:39
نویسنده : زهره
408 بازدید
اشتراک گذاری

امروز با خاله فاطیما رفتیم برای کارای اداری

اول رفتیم اداره مالیات و بعد هم کانون که دختر گلم اصلا دوس نداشتی توی بغل یا کالسکه باشی و توی کانون مدام رژه میرفتی .چندباری هم در حالت دویدن جیغ کشیدی و میخواستی از در اتوماتیک بری بیرون .وقتی هم گرفتمت گریه کردی .

 

امروز با خاله فاطیما رفتیم برای کارای اداری

اول رفتیم اداره مالیات و بعد هم کانون که دختر گلم اصلا دوس نداشتی توی بغل یا کالسکه باشی و توی کانون مدام رژه میرفتی .چندباری هم در حالت دویدن جیغ کشیدی و میخواستی از در اتوماتیک بری بیرون .وقتی هم گرفتمت گریه کردی .قهر

من و فاطیما تصمیم گرفتیم ببریمت خانه کودک دنیای نور اخه از سر اومدن به کانون در مورد مامان طه که گفته بود اونجا خانه کودک داره صحبت کردیم .

خلاصه  بردیمت خانه کودک و تو کلی اونجا دویدی و جیغ زدی و بازی کردی.خیلی خوب و خلوت بود. خداروشکر بهت خوش گذشت و با شادی تو من هم سرحال شدم .همه ی بازی هارو انجام دادی. برا بعضی بازیا کاریرد جدید ابداع کردی....  سعی کردی از پله های سرسره بالا بری ، دو پله که بالا میرفتی میافتادی عسلم اما بازم تلاش کردی و خسته نشدی .بغل

بعد هم دوست داشتی دست برنی به مداد شمعیا و بخوریشون که البته بعد از کلی تعقیب و گریز تونستی مداد شمعی آبی رو گاز بزنی شیطون بلای مامان ، جیگر طلای مامانتعجب

با خاله فاطیما اول غریبی میکردی اما بعدش خیلی باهاش خوب شدی طوریکه میرفتی بغلشو با من بای بای میکردی ! تو خانه کودک هم وقتی میگفتم خاله کو!؟دنبالش میگشتی ،سرتو کج میکردی و باهاش دالی میکردی

 کار خیلی جالبی که امروز تو خونه کردی، این بود که سوییچ ماشینو دادم دستت سرگرم بشی دیدم رفتی جلو در ورودی و روی پنجه پا ایستادی و سوییچو میزدی به قفل ، انگار میخواستی با کلید فقلو واکنی عزیز دلم ، ماشااله هزارررررر ماشاالهبغل

 ده روز پیش همین که صدای موسیقی میشنوی با زانوهات خم میشی و میایستی و خودتو با تکون به چپ و راست کج میکنی و نی نای نای میکنی اونم با کلی ناز و ادا و خندهمژه

جز این حرکت خودتو به طرفین چند بار کج میکنی و میگی "اَاَاَاَاَاَ....."منظورت شعریه که توی مهد میخونی.الکمو دولکم چرخ و فلکم....بعد دوبار دور خودت میچرخی و تلو تلو خوران میگی "پاپاپا" و پاهاتو تکون میدی و زانوهاتو خم میکنی.قلبماچ

راستش اول متوجه نشدم داری شعر الکمو دولکم میخونی اما وقتی تریتبشو دیدم و اینکه میچرخی یهو یادم اومد....عشقم ...گلم ،خوبه یه لحظه هم تو مهد پیش من و همکلاسی هات نیستی و همش دنبال بازیگوشی هستی...بغل

الهی من به فدای ناز کردنت .انگار خودت میدونی کارت خیلی خیلی شیرین و جالبه .البته این چند روز محرم با مداحی هم خودتو تکون دادی ! به جای سینه زدنته ! گاهی هم دست زدی ! قربونت بشم الهی انشالله سال دیگه برا امام حسین سینه میزنی عزیزکم...نیشخند

اینم چندتا عکس از بهاری در دنیای نور...ماچ

 

قربون خنده هات بشه مامان...با خاله دالی بازی میکنی!!

قربون خنده هات عزیزم

 

اینجا داری غررر میزنی که بیارمت بیرون بری سراغ بقیه  بازیا...

مامان خسته شدم بیارم بیرون

 اینم یه استفاده جدید از این وسیله بازی....چه مدلیه؟؟!!!

چه بازیه جالبی!!!

کاش همیشه منو بیاری بازی کنم مامان....

 

اینجا هم برا خاله میخندی

فدای لبای خندونت

اینجا تو این فکری که چطور مداد شمعی رو بخوری...میگی مامان یه لحظه نگام نکن یه کاری دارم....

 

منو نبین مامانی یه فکری دارم...

 

 

و در اینجا در یک حرکت غافلگیرکننده از مداد شمعیه آبی یه گاز زدی...نههههه!!!!

 

جیغ نکش مامان...خو گفتم نگام نکن دیگه!!

دوشنبه 20 ابان 91

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)