جشن یلدای خانه کودک آینده
اول عکسای خوشگل جشن یلدای مهد کودک آینده رو میذارم که در تاریخ 21 آذر 10 تا 1 بعدازظهر در موزه قصر برگزار شد و بعدش در مورد کسالتی که داشتی توضیح میدم.


اول عکسای خوشگل جشن یلدای مهد کودک آینده رو میذارم که در تاریخ 21 آذر 10 تا 1 بعدازظهر در موزه قصر برگزار شد و بعدش در مورد کسالتی که داشتی توضیح میدم.
سفره یلدا

بهاری با لباسی که خودم براش آماده کردم


ننه سرما که خاله مهدیس مربی بهار تو کارگاه مادر و کودک هستش


بهار با موهای قرمز خوشگل تو بغل باباجونی


وارد شدن در عکس دیگران

با بابا مشغول اختلاط


آدم برفی که واقعا حق داره دخترم اینطور با تعجب و ترس نگاش کنه
![]()



منم حالم خوش نبود و بدتر از بهاری مریض بودم

بغل بابا سر سفره یلدا

حالا داستان بیماری بهارم: از روز دوشنبه 18 آذر که بردمت خانه کودک لنا کم کم حالت به هم ریخت . هیچی نمی خوردی حتی فرداش سه شنبه که بردمت کافه خلاقیت همش بهونه میگرفتی و گریه میکردی، میخواستی بیای تو بغلم و خیلی کم بازی کردی و علی رغم تلاش من از صبح تا شب هیچی نخوردی...از سه شنبه اسهال شروع شد
همش فکر میکردم شاید به خاطر دندونت کلافه ای. چهارشنبه که بردمت کارگاه مهد آینده بازم حال و حوصله نداشتی...اونجا هم با مامان نادر به این نتیجه رسیدیم که دندونات تورو کلافه کرده ، درد داری و برا همین چیزی نمی خوری
بعد از کلاس رفتیم پاساژ مروارید که وسیله بگیرم لباس جشن یلدا برات درست کنم. تو پاساژ برا خودت قدم میزدی و همه جارو نگاه میکردی.
شب مامانی گفتن نکنه چیز دیگه ای شده و ما به هوای دندوناشیم!!؟؟باباش که اومد (قرار بود همون شب بیاد بابا) ببریدش دکتر...
منم دلم تاب نیاورد و نگران شدم
،زنگ زدم مطب دکتر و گفتم فوریه کارم و قرار شد مارو بین مریض بفرسته ، به شرطی که ظرف یه ساعت مطب باشیم. اتفاقا خیلی ترافیک بود و من مجبور شدم جلو رستوران اقدسیه پارک کنم، یعنی ماشینو اینور اتوبان بزارم و تورو درحالیکه خوابت برده بود تو ماشین، از پل هوایی ببرم مطب. همین که رسیدیم و داشتم لباساتو در میاوردم یهو استفراغ کردی و تمام لباسای خودتو منو پتو و هرجی دستم بود کثیف شد.
لباساتو عوض کردم اما خودم با همون لباسای کثیف همه مطبو معطر کرده بودم
دکتر گفت حتما دست یا جسم آلوده توی دهانش کرده و اینطور ویروس وارد بدنش شده و دارو داد اما به نظرم داروهاش ناقص بود آخه برا خوب شدن اسهال هیچ نداد. فقط زینک، او، آر اس و قطره ضد تهوع. البته یه آزمایش مدفوع نوشت اگه دور از جون تو مدفوعت خون بود انجام بدیم.
یه ساعتی تو مطب موندیم که بابا از فرودگاه بیاد کمکمون و با هم برگردیم خونه. بابا که اومد خودم رفتم ماشینو آوردم دم مطب و با بابا رفتیم برات سوپ خریدیم و برگشتیم خونه.
بهت سوپ دادم اما اونم پس آوردی عزیزم
البته بی حال نبودیو همش بازی میکردی اما باید مدام پوشکتو عوض میکردم.
شب که خوابیدی لباستو برا جشنی که خانه کودک آینده پنجشنبه تریتیب داده بود آماده کردم. چون با بابا تصمیم گرفتیم برا مدت کوتاهی هم که شده بریم آخه ثبت نام هم کرده بودیم و دوست داشتیم ببینیم چجوریه.
قرار بود صبح ساعت 10 حرکت کنیم اما به لطف بابا ساعت 11:30 رفتیم . فقط یه ساعتی اونجا بودیم. مدت کمی بود اما خیلی خوب و شاد بود و تو همش نی نای نای میکردی.
خودمم حالم خوب نبود و از بابا خواستم برگردیم خونه در حالیکه از آش ،هندوانه ، لبو ، چای و انار هیچی نخوردیم
(دلم میخواد الان)
حالت بهتر نشد با مصرف داروها، برا همین روز دوشنبه با مامانی بردمت پیش دکتر بنی هاشم درمونگاه،که ایشون شربت ضد عفونت داد و داروی تقویتی و اینجور بالاخره بعد از بیشتر از یک هفته روز پنجشنبه بهتر شدی و کم کم حالت خوب شد الحمدلله.
یه آزمایش مدفوع هم به دستور پزشک انجام دادیم که مشکلی نبود خداروشکر.
خداروصدهزار مرتبه شکر


جشن یلدای خانه کودک آینده
